
روزي روزگاري نوزادي آماده بود تا به دنيا بياييد پس آن روز از خدا پرسيد:"اونها به من مي گن که من فردا به زمين فرستاده مي شوم اما من چگونه زندگي خواهم کرد. من خيلي کوچک و بيچاره هستم."
- درميان فرشته هاي بيشمار من يکي را برايت انتخاب کردم و منتظرت است و از تو مراقبت مي کند.
- اما به من بگو اينجا در بهشت من هيچ کاري انجام نمي دهم اما سرود و نغمه و لبخند براي من کافي است تا شاد باشم.
- فرشته تو براي تو آواز خواهد خواند و تو هرروز لبخند خواهي زد و توعشق فرشته ات را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
- و من چگونه مي تونم بفهمم زبان افرادي که با من حرف مي زنند ؟من هيچ يک از زبانهاي انسانها را نمي دانم!
- فرشته تو به تو کلمات شيرين و زيبا را مي گويدو تو با صبر علاقه آنها را خواهي شنيد! فرشته تو به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني .
- و من چکار بايد کنم وقتي مي خواهم با تو صحبت کنم؟
- فرشته تو دستهاي تو را کنار هم مي گذارد و بتو ياد مي دهد که چطور دعا کني.
- من در مورد انسانهاي بد روي زمين شنيده ام چه کسي از من محافظت مي کند؟
- فرشته تو از تو دفاع خواهد کرد وقتي خطري تو را در زندگي تهديد کند .
- اما من هميشه ناراحتم چون ديگر تو را نخواهم ديد.
- فرشته تو با تو در باره من صحبت مي کند و به تو آموزش مي دهد . راهي را که به سمت من باز گردي با وجود اين من هميشه در کنارت هستم !
در آن لحظه صلح و آرامشي در بهشت بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد و نوزاد در حاليکه عجله داشت به آرامي پرسيد:"اوه پروردگار يزدان اگر من الان دارم اينجا را ترک مي کنم لطفا نام فرشته را به من بگو!"
-"نام فرشته تو زياد مهم نيست !تو فرشته ات را مامان صدا خواهي کرد!"
به نقل از یک ایمیل از یک دوست.
این روزها سرم خیلی شلوغه ! وقت چندانی برای آپ کردن ندارم. اوایل تابستان تصمیم داشتم دست نوشته های خودم را زیاد کنم. ولی این کار هم وقت و هم فکر آزاد می خواد و البته تن سرحال نه تن خسته. پس زیاد پیگیر نشوید چرا آپ نمی کنم.وقت ندارم! اگر حوصله شعر و داستان داریدبرایتان آپ کنم. امیدوارم این یکی دو هفته سرم خلوت بشه!این تابستان هم برای ما تابستان نشد!
ماجرای یک پست حذف کردن ما هم برای خیلی ها جالب و انگار شک برانگیز شده.فکر نمی کردم پستی که برای یک یا دو روز گذاشته بودم این قدر ببینده داشته که همه باید دلیل حذفش را از طریق کامنت و غیر کامنت بپرسند.البته من که حذف نکردم در ثبت موقته.که به خاطر روی گل شما از موقتی در می آورم. موقت شدنش هم هیچ دلیل پیچیده ای نداشت.چون ثبت شدنش در دانشگاه و خیلی هول هولکی بود یه کم از لحاظ ظاهر مشکل داشت. دو روز بعد که در خونه خواستم ابرویش را درست کنم زدم و چشمش را هم کور کردم.کسانی که با بلاگفا کار کرده باشند حتما دیده اند گاهی اوقات متنی که در جای دیگر نوشتی و در بلاگفا پیست می کنی کمی ممکنه از لحاظ حاشیه و ..مشکل داشته باشه .به هر حال من هم که چندان حوصله و البته وقتی برای درست کردنش نداشتم بی خیالش شدم و در ثبت موقت گذاشتمتش.
البته دیروز متوجه شیطنت های بعضی با همین پست شدم.خوبه خودش اعتراف کرد.من که به شیطنت هایش و گاهی آبرو ریزی هایش عادت کردم .با متن این پست برای دیگران با اسم مجهول کامنت گذاشتن. بابا ! ... ! دیگه نکن ! فکر آبروی خودت نیستی ! فکر آبروی من باش!
یکی از روزهای تابستان - یک باغ سیب
برداشت اول: سیب سرخ روی شاخه درخت جلب توجه می کند . مرد رهگذر بدون توجه از زیر درخت عبور می کند.
برداشت دوم: مرد عبور می کند.سیب توجه او را جلب می کند. اما اعتنا نمی کند و عبور می کند.
برداشت سوم: مرد عبور می کند. عاشق سیب می شود. سیب را می چیند و با خود می برد.
برداشت چهارم: مرد عاشق سیب می شود. یک گاز به سیب می زند وآن را رها می کند.سیب در پای درخت می پوسد.
برداشت پنجم: مرد عاشق سیب می شود.سیب عاشق کرم می شود.مرد عبور می کند. کرم سیب را می خورد و سیب می پوسد.
برداشت ششم: مرد عاشق سیب می شود.سیب عاشق کرم است.مرد سیب را می چیند و با خود می برد.
برداشت هفتم:مرد زیر درخت می رسد.کسی قبلا سیب را برده است.مرد کمی فکر می کند. زیر درخت می نشیند ویک سیب سرخ نقاشی می کند.
نوشته :علی شیخ شاب
به نقل از نشریه دانشجویی" نقطه سر خط"

اين پياده ميشود، آن وزير ميشود
صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود
فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست
كجروي در اين مقام دلپذير ميشود
اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست
جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود
كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير ميشود
آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد
خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود
ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پياده ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود

خوب به سلامتی تیم ملی فوتبال ایران با اقتدارجام جهانی را ترک کرد و به تهران بازگشت.خوشحالم که یک دقیقه از وقتم را هم صرف دیدن هیچ مسابقه فوتبالی نکردم و با اعصابم بازی نکردم. فکر کنم حسابی حال همه با این نتایج گرفته شد. از همان اول این تبلیغ راهیابی به مرحله بعد تبلیغ بی جا یی بود و شاید تنها برای انگیزه بخشیدن به بازیکنان تیم ملی بود ولی بیشتر از این که این انگیزه در بازیکنان به وجود بیاید توقعات مردم بالا رفت .اگر کمی واقع بینانه نگاه کنیم می بینیم تیم ما در حد واندازه تیم هایی چون پرتغال و مکزیک نبود و تنها هنرش بردن از آنگولا بود که انگار این هنررا هم نداشتند که البته این تساوی به دلیل بی انگیزگی باز یکنان ما در بازی آخر از سرمان هم زیادی بود.
به نظرم تبلیغات باید در هر حیطه ای متناسب با شرایط ، استعدادها، توانایی ها و امکانات باشه و بیخود دل مردم را با چیزهایی که ندارند خوش نکنند تا اگر زمانی مردم ما فهمیدند که این تبلیغات بسیار فراتر از واقیعت بوده احساس نکنند که هیچی ندارند و زندگی را به کل باختند. خوشبختانه یا متاسفانه مشاهده می کنیم که صدا وسیمای ما هم در یکی دو سال اخیر کارش شده تبلیغ کردن و به به و چه چه کردن از تمام شرایط ،از همین تیم ملی فوتبال بگیر(در قالب یار دوازدهم تیم ملی) تا تبلیغات بی شمارش برای دولت کنونی و یا همین مساله انرژی هسته ای.
شاید سیاست صدا وسیما این باشه که با این روش مردم را به وضعیت کنونی امیدوار کنه . اما بهتره گاهی تصور زمانی را بکنه که مردم به پوچ و واهی بودن این تبلیغات پی می برند.آنگاه دیگر چگونه خواهند توانست یا این ملت سرخورده و ناامید کنار بیایند؟؟؟ نوید دستیابی به کدامین فنآوری این مردم نومید را امیدوار خواهد کرد؟؟؟

یک سال پیش در چنین روزی با چنین پستی پرانتز وبلاگ من باز شد.
دو تا تصمیم گرفتم یکی اینکه این وبلاگ رو بیشتر به سر و وضعش برسم و یکی دیگه اینکه کمتر کارت اینترنت بخرم .
به نظر شما اجتماع این دوتا ممکنه ؟ از نظر خودم که اشتراک نقیض این دو تا محقق خواهد شد!!!
حمید مصدق
*داشتم خدا را شکر می کردم که وحید رفت تهران و گذاشت یه روز ما درس بخونیم.بدبختانه دیدم آقا که معمولا دو ماه دوماه می آیند امروز نرفته برگشتند .فکر کنم یک کسی غیر من دعای دیگری کرده.(خوبه !وحید اینجا را نمی خونه.
البته خدایی اش اون بیچاره که کاری به کار آدم نداره منم که وقتی میاد شیطونی می کنم
)
عجب بدبختیه که فرجه های اون با فرجه های من شروع بشه و پایان فرجه هاشم با پایان امتحانات من همراه باشه! من برای هفت تا درس نه روز فرجه داشته باشم و آقا برای یه دونه درس بیست روز! آخه این انصافه!!!!!
یک جمله از "ال.ام.بوید"هست که میگه:
20 درصد از ماهیگیران، 80درصداز ماهیان را شکار می کنند.
20 درصد از سارقین ، 80درصد از اموال را می دزدند.
خوب من این جمله را تکمیل می کنم:
تنها 20درصد از دانشجویان ، 80 درصد درس ها را می فهمند.
البته کامل ترش اینه : 80 در صد از دانشجویان ، تنها 20 درصد درس ها را می فهمند.
* نمی دونم متن بالا از بیژن جلالیه یا عبدالله کوثری
پرسیدم "چه می کنی؟"پاسخ داد"به دشت ها می نگرم "
پرسیدم "دیگر چه می کنی؟"
-"مگر برای دریافتن زندگی همین بس نیست ؟"
چنین پاسخ داد ، مردی که دیوانه اش می خواندند.
جبران خلیل جبران
معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري کرد. با آنکه همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليساي سن پيتر، ديوار بزرگ چين و.... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: "اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟" يکي از دانش اموزان دست خود را بالا برد.
معلم پرسيد: "دخترم چرا چيزي ننوشتي؟"
دخترک جواب داد: "عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم."
معلم گفت:"بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شايد بتوانم کمکت کنم."
در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: " به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن،احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن."
پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.
آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند که ما آن ها را ساده و معمولي مي انگاريم.
دیروز بالاخره تونستم برم فیلم "چهارشنبه سوری " رو ببینم.فیلم بدی نبود.خیلی وقت بود فیلم هایی که تو سینما می دیدم به دلم نمی چسبید که البته بیشتر به خاطر این بود که انتخاب فیلم ها بیشتر دست کسانی دیگر بود تا خودم.
با اینکه من اصولا زیاد بازی هدیه تهرانی رو نمی پسندم (البته بیشتر عدم تعهدش رو نمی پسندم )ولی انصافا توی این فیلم خیلی طبیعی بازی کرده بود و خیلی خوب تونسته بود نقش یک زن عاشق زندگی اش که در اثر شک به شوهرش ، دچار حملات عصبی شده بود روبازی کنه و الحق و الانصاف که سیمرغ بلورین بهترین بازی حقش بود. ترانه علیدوستی اون قدر که انتظارش رو داشتم خوب بازی نکرده بود به خصوص در اوایل فیلم.بازی او توی این فیلم همه ما رو به یاد حادثه مرگ برادرش در جهارشنبه سوری سال قبل از تولید فیلم می اندازه .نمی دانم انتخاب ترانه برای این بازی از سوی اصغر فرهادی عمدی بوده یا نه ؟ ولی فکر می کنم بازی توی این فیلم کار سختی برای ترانه بوده است .

فیلم خیلی روان و ساده بود و متن خیلی منسجمی داشت .اگر چه همه فیلم توی یک روز (چهارشنبه سوری) اتفاق می افته اما حرکت فیلم به گونه ای است که بیننده اصلا احساس خستگی نمی کنه. توی فیلم اکثرا با حرکات عصبی زن و مرد رو به رو هستیم .مردی که مدام سیگار می کشد و زنی که نحوه حرف زدنش ، راه رفتنش و تمام حرکاتش رنگ عصبیت رو می ده و بچه این زن و شوهر هم از عصبانیت این دو در امان نیست و از مادرش به شدت کتک می خورد ، همواره باید با غیر از پدر و مادرش از مدرسه برگردد و تمام اینها باعث می شود که بچه هم تحت تاثیر قرار بگیرد .گریه کند و حتی خواب جهنم را ببیند .یه جایی توی فیلم هدیه تهرانی میگه" این مدرسه از بس در مورد آتش جهنم حرف می زنه بچه ام خواب جهنم می بینه" .شاید نمی دونه که بچه اش جهنم رو هر روز در مقابل چشمانش می بینه .
تمام فیلم بر محور شک و بی اعتمادی اشخاص به هم می چرخد .(عنصری که فکر می کنم توی زندگی ما ایرانی ها خیلی نقش پررنگی داره ) .شک هدیه تهرانی به شوهرش ، شک خواهر هدیه تهرانی به شوهرش ، و حتی شک مرد به سیمین ، جایی که می پرسه "با کی قرار داری؟" و یا شک مدرسه به ترانه و یا نصب اکثر ماشین ها به دزد گیر و .... . حتی در آخر فیلم یک لحظه شک رو توی چشمهای شوهر ترانه می بینیم با این تفاوت که او به شکش اطمینان نمی کند (به شکش شک می کند) و با گفتن جمله "چقدر قشنگ شدی " عشقش رو به زنش ابراز می کند و شاید تنها نقطه دلگرم کننده این فیلم ، عشق این دو زوج جوان است (که البته با توجه به جوان بودن عشقشان ، چیز کاملا طبیعیه) .
همه نقش ها توی فیلم باور پذیرند سیمین که قبلا دچار شکست در زندگی شده و سعی می کنه روان پریشی اش رو در درونش نگه داره (برعکس بقیه نقش ها) و یا نقش هدیه تهرانی که زندگی واقعی رو تداعی می کنه . شکش ، حرکات عصبی اش ، گریه اش در آغوش خواهرش و در آخر صبر و تحملش و چشم به روی حقایق زندگی بستنش همه طبیعی می نمود. و یا مردی که دو رویی جامعه ما رو به وضوح به تصویر می کشه ! البته در مورد نقش مرد چیزی که برام غیر عادی می نمود این اصرارش بر ادامه زندگی بود .هنوز نمی فهم دلیل این اصرار بیش از حد او چه بود؟
به نظرم بهتر باشه که بیشتر از این در مورد فیلم نگم .شاید خیلی هاتون ندیده باشید و مثل من خوشتون نیاد که یک نفر براتون داستان فیلمی را که قصد دارید ببینید رو براتون تعریف کنه .خوب اگه ندیدید بهتون توصیه می کنم تا روی پرده است بروید ببینید و خودتون قضاوت کنید . توی کاشون که امروز ، روز آخر اکرانش است ، طبق متنی که بر پشت شیشه سینما نصب بود .(هر چند حدس می زنم بعد از مدتی دوباره این فیلم روی پرده قرار بگیرد) پس کاشونی ها عجله کنند!!
بعد نوشت: من هیچ مسولیتی در برابر بی مسولیتی مسولین سینمای شهرمان به عهده نمی گیرم.
به من ربطی نداره وقتی اونا به حرفشون عمل نمی کنند و تا دو سه هفته بعد هم فیلم را از پرده بر نمی دارند.

آليس بر سر دوراهي قرار گرفت و گفت: ممكن است به من بگوييد از كدام راه بايد بروم؟
گربه گفت: بستگي داره كجا بخواهي بروي.
آليس گفت: نمي دانم!
گربه گفت: در اين صورت فرقي نمي كند.
لوييس كارل، آليس در سرزمين عجايب