...
حالا اومدم دارم پست ها و کامنت ها را میخونم. اگر چه حالا که اومدم بیشتر عکس های وبلاگ پریده و وبلاگ لخت و عریون شده اما خوندن هر کدوم از پست ها و کامنت ها حتی کامنت های اسپم کلی خاطره برام زنده می کنه. گاهی وقت ها خوندیم و شنیدیم که "قلم عاجز از نوشتن و زبان عاجز از بیانشه " الان میخوام همین رو بگم. با خوندون این وب نوشته های قدیمی در وبلاگی که کمتر در آن خاطره نوشته شده بود واقعا کلی احساس و خاطره به ذهنم هجوم آورد که نمیدونم چه جوری دسته بندی کنم و بگم و آیا میشه اصلا حس رو دسته بندی کرد. شاید همون واژه "نوستالژی " بیانگر کمی از احساسات باشه و حسرت ...
دیشب به طور اتفاقی آهنگی از مکابیز را باز کرده بودم و به خواهرم گفتم چقدر این آهنگ و آلبوم را دوست دارم. خواهرم هم تایید کرد و میدانستیم در مورد چی حرف میزنیم؛من یاد دوران راهنمایی خودم افتادم و او دوران دبستان. برخی آهنگ ها هستند که شاید چیزی از نظر هنری هم نداشته باشند ولی کلی خاطره با خودشون دارند.
و من امروز وبلاگ قدیمیم ام را باز کردم و اگر چه از نظر محتوا هیچی نداره ولی برام از تمام وبلاگ های امروزی و پر محتوا ارزشمندتره. هر پست ، یک دنیا خاطره و هر کامنت دنیای خاطره ای دیگر. و شاید لازمه که انسان از زمان فاصله بگیره تا بتونه بهتر درکش کنه. درکی اگرچه مبهم ، ولی جامع تر و کامل تر.
خوشحالم که وبلاگم را حذف نکردم و خوشحال ترم که گذشته ای دارم.
پ. ن 1: ....
پ. ن 2: خاله جان ممنون که سبب این حس شدی. خواننده ها و کامنت گذارهای قبلی، از شما هم تشکر می کنم که دنیای خاطره ام را وسیع تر کردید. اگر چه تشکر من به گوشتان نمی رسه ولی امیدوارم انرژی اش به جسم و روحتان برسه.
پ. ن3 : و پرانتز هرچند کوتاه باز شد






